خداوند همه جا هست  (قرآن خوانی)

چهارشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 01:30 AM

یک روز شلوغ و پر کار هم گذشت. و حالا بهترین زمان برای تلاوت چند آیه از قرآن کریم است، برای عبرت گرفتن و برای هشدار. 

 

برنامه شب هفتم: از آیه 106 سوره بقره، تا آیه 123 سوره بقره. 

 

نکته: آیه ای وجود دارد که همیشه آن را تکرار می کنم و از آن به عنوان ذکر استفاده می کنم. در هنگام قدم زدن، در هنگام نگریستن به آسمان و کوه و دریا، آن را زمزمه می کنم. آنجا که می فرماید: 

 

وَلِلّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ فَأَیْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ إِنَّ اللّهَ وَاسِعٌ عَلِیمٌ (سوره بقره، آیه 115) 

 

آری، به هر سو که برویم، به سمت خدا می رویم...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

دل به صحرا زدن  (قرآن خوانی)

سه شنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 00:04 AM

امروز بعد از ظهر، دل به صحرا زدیم و به بیابان پناه بردیم. در صدای سکوت و باد، شاید بهتر بتوان آیات خداوند را شنید. نم نم باران بهاری و رنگین کمان زیبایی، هر چند برای لحظاتی اندک، اما دنیا را زیباتر از قبل کرد. 

 

برنامه شب ششم: از آیه 92 سوره بقره، تا آیه 105 سوره بقره. 

 

امید که صحرای دل ما، با آیات نورانی قرآن، بارانی شود و ببارد، طوری که رنگین کمان ایمان، در آن به چشم بیاید.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

زندگی دنیا و زندگی آخرت  (قرآن خوانی)

دوشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 00:10 AM

در مشکلات زندگی دنیوی، باید از خداوند کمک خواست و یاری گرفت. در مشکلات زندگی اخروی نیز باید به همان خدا، توکل کرد. آدمی در مبارزه کردن با همین مشکلات است که ساخته می شود و به مراحل بالاتر انسانی، دست می یابد. 

 

برنامه شب پنجم: از آیه 75 سوره بقره، تا آیه 91 سوره بقره. 

 

نکته: آیه ای که همیشه من را به فکر فرو می برد، آیه بسیار زیبایی است که همیشه به سادگی از کارش می گذریم. اما اگر می دانستیم، شاید آنقدر تکرارش می کردیم، تا از دنیا برویم. آنجا که خداوند می فرماید: 

 

أُولَئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُاْ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا بِالآَخِرَةِ فَلاَ یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذَابُ وَلاَ هُمْ یُنصَرُونَ  (سوره بقره، آیه 86) 

 

پناه می بریم به خدا که از آنان نباشیم...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

من یک افسانه هستم  (یادداشت)

یکشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 12:47 PM

من یک افسانه هستم 

 

فیلمهایى که با مفهومِ آخرالزمانى ساخته مى‏شوند، گونه‏هاى مختلفى دارند. گاهى اوقات شیطان و نیروهاى اهریمنى، زمین را به سمتِ آخرالزمان مى‏برند. گاهى اوقات موجوداتِ فضایى یا اشیاء فضایى به سمتِ ما حمله‏ور مى‏شوند. گاهى اوقات ماشینهاى ساخته دستِ خودِمان، مقدماتِ نابودىِ همیشگىِ ما را فراهم مى‏کنند. اما گاهى اوقات، بیشترین چیزى که در زندگىِ امروز به آن مى‏بالیم، یعنى پیشرفتهاى علمى، این تقدیر را برایمان رَقَم مى‏زنند. 

 

 من یک افسانه هستم، درباره چنین آخرالزمانى است. ظاهرا دارویى تولید شده است که مى‏تواند سرطان را درمان کند. حتى آزمایشهاى اولیه هم این مسئله را نشان مى‏دهد که همه کسانى که این تست رویشان انجام شده است، با سلامت از دست این بیمارى نجات پیدا کرده‏اند. اما فکر مى‏کنید چه چیزى بعد از این جریان در انتظارِ ماست؟ اینکه با زمینى روبرو شویم که دیگر بیمارى و بلایى در آن وجود ندارد!؟ اما دقیقا بر عکس، ما با زمینى روبرو مى‏شویم که دیگر هیچ انسانى رویش زندگى نمى‏کند، به جز یک نفر، به جز یک افسانه، رابرت نوویل، با بازى ویل اسمیت. 

 

 من یک افسانه هستم، پروژه 150 میلیون دلارى برادران وارنر، که فوق ستاره دنیاى موسیقىِ رپ و بازیگرى، ویل اسمیت در آن بازى مى‏کرد، یکى از بهترین پروژه‏هاى این شرکتِ عظیمِ هالیوودى است. شاید بتوان این فیلم را یکى از فیلمهاىِ آخرالزمانىِ برتر ده ساله اخیر دانست. فرانسیس لورنس این فیلمِ عظیم را کارگردانى کرد که در حقیقت سومین اقتباس از روى یکى از رمانهاى معروفِ ریچارد ماتسن است که در 1954 نوشته شده است. 

 

 در دو اقتباس قبلى که اولى در سال 1964 با عنوان آخرین انسان روى زمین ساخته شد، وینسنت پرایس، نقشِ رابرت نویل را بازى کرد. در دومى هم که در سال 1971 با عنوان مرد اُمگا ساخته شد، چارلتن هستن، به ایفاى نقش پرداخت. 

 

 ماجرا به زمانى بر مى‏گردد که رابرت، تنها بازمانده‏اى است که همراه با سگِ وفادارش در شهر زندگى مى‏کند. شهرى که دیگر هیچ شباهتى با قبل ندارد. تفریحِ رابرت، گشتن در کوچه‏ها و خانه‏ها، جمع کردن نوشیدنى، شکارِ گوزن در خیابانهاى آسفالت شده، امانت گرفتن ویدئو از مغازه‏اى که فقط چند مانکن در آنجا حضور دارند و البته ضبط صدایش و فرستادن آن از طریق رادیو براى اینکه شاید کسى صدایش را بشنوند و خود را به او برساند. هر روز ظهر او به مکانى مى‏رود که در فرکانسِ رادیویى اعلام کرده بود، به این امید که شاید یک نفرِ دیگر هم هنوز زنده باشد. 

 

 فقط یک نکته در اینجا وجود دارد. اینکه رابرت فقط در هنگامِ روز و روشنایى به شهر مى‏رود و همین که قرار است غروب و شب شود، به سرعت به خانه بر مى‏گردد و همه در و پنجره‏ها را مى‏پوشاند و قفل مى‏کند. در اینجاست که صداهاى شیطانى و ترسناکى در سراسرِ شهر، به گوش مى‏رسد. 

 

 اما جریان چیست؟ ماجرا به زمانى بر مى‏گردد که ظاهرا قرار است یک حمله ویروسى نسبت به شهر انجام شود. کسانى که هنوز سالم مانده‏اند، قرار است از شهر خارج شوند. رابرت که یکى از فرماندهانِ عالى رتبه است، قصدِ فرارى دادنِ همسر و دخترش را دارد. ظاهرا همه چیز به همان داروىِ درمانِ سرطان بر مى‏گردد. دارویى که باعثِ تبدیل شدنِ بیماران، به خون آشامانى مى‏شود که هر شب، براى شکار بیرون مى‏آیند. 

 

 متأسفانه رابرت نمى‏تواند همسر و دخترش را نجات بدهد و فقط شاهدِ انفجارِ هلیکوپترِ آنان مى‏شود. اما در زمانِ حال، فقط تعدادِ معدودى زنده مانده‏اند و تعدادِ بیشترى، به همان خون آشامانِ خطرناک تبدیل شده‏اند. در این وسط، رابرت ایستاده است که مى‏خواهد راهِ درمانِ این ویروس خطرناک را پیدا کند. 

 

 رابرت یکى از این خون آشامان را شکار مى‏کند و به آزمایشگاه خود منتقل مى‏کند. انواع و اقسامِ آزمایشها روى او بى اثر مى‏ماند. اما در یکى از همین گشت زنى‏هاى روزانه، رابرت به یکى از تله‏هایى که خودش ساخته بود، مى‏افتد. اینجاست که ساعتش شروع به زنگ زدن مى‏کند، به این نشانه که به زودى خورشید غروب خواهد کرد. رابرت شروع به تلاش براى نجات دادنِ خود مى‏کند، اما با رفتنِ خورشید، خون آشامان و سگانِ خون آشامشان از مخفیگاههاى خود بیرون مى‏آمدند و انتظار مى‏کِشند تا آخرین رَدِ نور از میان برود. بالاخره سگانِ خون آشام به سمتِ رابرت حمله مى‏کنند و با سگِ وفادارِ او و خودش درگیر مى‏شوند. خوشبختانه رابرت موفق مى‏شود خودش را نجات بدهد، اما سگش به شدتِ دچار خونریزى مى‏شود. 

 

 رابرت به سرعتش سگش را به آزمایشگاهش مى‏برد، اما متوجه مى‏شود که سگش به زودى تبدیل به یک سگِ خون آشام مى‏شود. به همین خاطر به زمین مى‏نشیند و به آرامى سگ را خفه مى‏کند. اگر مى‏خواهید قدرتِ بازیگرى ویل را ببینید، به این سکانس توجه کنید که چطور با شدتِ علاقه‏اى که به تنها مونس و همدمِ خود دارد، او را مى‏کشد. 

 

 رابرت دیگر طاقتِ این همه تنهایى را ندارد. شب که مى‏شود، سوار اتوموبیل مى‏شود و خود را به دلِ خون آشامان مى‏زند. اما درست در لحظه‏اى که قرار است کشته شود، نورى همه جا را مى‏گیرد و باعثِ فرارِ خون آشامان مى‏شود. یک مادر و پسری که پیامِ رادیویىِ رابرت را شنیده بودند، به او مى‏رسند و کمکش مى‏کنند. مادر از قرارگاهى مى‏گوید که عده‏اى از بازماندگان هنوز آنجا حضور دارند، ما رابرت نمى‏خواهد بپذیرد و تأکید مى‏کند که دیگر کسى زنده نمانده است. اما ماجرا فقط همین نیست. ظاهرا خون آشامانِ رَدِ آنان را گرفته بودند و به محضِ رسیدنِ شب، به سمتِ خانه رابرت حمله‏ور مى‏شوند. 

 

 

 رابرت همراه با مادر و پسر به آزمایشگاهِ خانه‏اش فرار مى‏کند و آنجا حبس مى‏شوند. پشتِ شیشه آزمایشگاه، خون آشامان ایستاده‏اند و سعى در شکستنِ شیشه دارند. در همین جا رابرت متوجه مى‏شود که آن نمونه‏اى که در حالِ آزمایش روى آن بوده، جواب داده و ظاهرا آن خون آشامى که رویش آزمایش مى‏کرده، به حالتِ انسانى بازگشته است. 

 

 رابرت دیگر تعلل نمى‏کند. نمونه دارو را به دستِ مادر و پسر مى‏دهد و از آنان مى‏خواهد که از دریچه‏اى به بیرون فرار کنند. آنگاه به سمتِ آخرینِ گام افسانه بودن مى‏رود. نارنجکى بر مى‏دارد و خودش را در میانِ خون آشامان، منفجر مى‏کند. 

 

 فردا، مادر و پسر به قرارگاهِ بازماندگان مى‏رسند و ظاهرا با کمک نمونه دارویى که رابرت نویل به آن دست پیدا کرده بود، زندگى را دوباره به زمین باز مى‏گردانند. 

 

 من یک افسانه هستم، آخرالزمانى را به ما نشان مى‏دهد که هر لحظه امکان دارد ما براى خودِمان فراهم کنیم. پیشرفتِ علم و دانش، البته زندگىِ ما را سریعتر مى‏کنند، اما ممکن است در یک لحظه هم نابود کنند. آخرالزمانى که اگر اتفاق افتد، دیگر هیچکدام از لوازمى که ما امروزه به آن مفتخر هستیم، بى هیچ استفاده و فایده‏اى بر جا مى‏مانند. آخرالزمانى که همه تمدنِ چند هزار ساله ما را به سادگى، محو مى‏کنند، انگار که از ابتدا وجود نداشته است. 

 

 اما براى جلوگیرى از این آخرالزمان، به یک انسان نیاز نیست. به چیزى بیشتر از یک انسان نیاز است. به یک افسانه نیاز است. به یک افسانه که باید خودش را فداىِ زندگىِ دیگران کند. و این افسانه اوست... 

  

(نشریه ساعت صفر، پیش شماره 16)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

دلهایی از سنگ  (قرآن خوانی)

یکشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 00:05 AM

ای کاش روزی می آمد که در لحظات زندگی، آیات قرآن را می دیدم، گویی که در آن لحظه، دوباره نازل شده اند و ما به درک بهتری از آن آیات نورانی می رسیدیم. هر کسی به قدر توان و معرفت خود، با این آیات ارتباط برقرار می کند، تا روزی که قرآن ناطق بیاید و با زبان خودش، آن را طوری تلاوت کند که انگار تا به حال آن را نشنیده ایم. 

 

برنامه شب چهارم: از آیه 60 سوره بقره، تا آیه 74 سوره بقره. 

 

نکته: آیه ای که هر لحظه من را می لرزاند، این آیه عظیم است که می فرماید: 

 

ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُم مِّن بَعْدِ ذَلِکَ فَهِیَ کَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَإِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الأَنْهَارُ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا یَشَّقَّقُ فَیَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاء وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ وَمَا اللّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (سوره بقره، آیه 74) 

 

پناه می برم به خدا از این دلهای سنگ شده و حتی سخت از آن. چگونه آدمی اینچنین در تاریکی و سیاهی غوطه می خورد؟ به خدا پناه می بریم و فقط از او یاری می جوییم...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1      2      3    >>