فیلمهایى که با مفهومِ آخرالزمانى ساخته مىشوند، گونههاى مختلفى دارند. گاهى اوقات شیطان و نیروهاى اهریمنى، زمین را به سمتِ آخرالزمان مىبرند. گاهى اوقات موجوداتِ فضایى یا اشیاء فضایى به سمتِ ما حملهور مىشوند. گاهى اوقات ماشینهاى ساخته دستِ خودِمان، مقدماتِ نابودىِ همیشگىِ ما را فراهم مىکنند. اما گاهى اوقات، بیشترین چیزى که در زندگىِ امروز به آن مىبالیم، یعنى پیشرفتهاى علمى، این تقدیر را برایمان رَقَم مىزنند.
من یک افسانه هستم، درباره چنین آخرالزمانى است. ظاهرا دارویى تولید شده است که مىتواند سرطان را درمان کند. حتى آزمایشهاى اولیه هم این مسئله را نشان مىدهد که همه کسانى که این تست رویشان انجام شده است، با سلامت از دست این بیمارى نجات پیدا کردهاند. اما فکر مىکنید چه چیزى بعد از این جریان در انتظارِ ماست؟ اینکه با زمینى روبرو شویم که دیگر بیمارى و بلایى در آن وجود ندارد!؟ اما دقیقا بر عکس، ما با زمینى روبرو مىشویم که دیگر هیچ انسانى رویش زندگى نمىکند، به جز یک نفر، به جز یک افسانه، رابرت نوویل، با بازى ویل اسمیت.
من یک افسانه هستم، پروژه 150 میلیون دلارى برادران وارنر، که فوق ستاره دنیاى موسیقىِ رپ و بازیگرى، ویل اسمیت در آن بازى مىکرد، یکى از بهترین پروژههاى این شرکتِ عظیمِ هالیوودى است. شاید بتوان این فیلم را یکى از فیلمهاىِ آخرالزمانىِ برتر ده ساله اخیر دانست. فرانسیس لورنس این فیلمِ عظیم را کارگردانى کرد که در حقیقت سومین اقتباس از روى یکى از رمانهاى معروفِ ریچارد ماتسن است که در 1954 نوشته شده است.
در دو اقتباس قبلى که اولى در سال 1964 با عنوان آخرین انسان روى زمین ساخته شد، وینسنت پرایس، نقشِ رابرت نویل را بازى کرد. در دومى هم که در سال 1971 با عنوان مرد اُمگا ساخته شد، چارلتن هستن، به ایفاى نقش پرداخت.
ماجرا به زمانى بر مىگردد که رابرت، تنها بازماندهاى است که همراه با سگِ وفادارش در شهر زندگى مىکند. شهرى که دیگر هیچ شباهتى با قبل ندارد. تفریحِ رابرت، گشتن در کوچهها و خانهها، جمع کردن نوشیدنى، شکارِ گوزن در خیابانهاى آسفالت شده، امانت گرفتن ویدئو از مغازهاى که فقط چند مانکن در آنجا حضور دارند و البته ضبط صدایش و فرستادن آن از طریق رادیو براى اینکه شاید کسى صدایش را بشنوند و خود را به او برساند. هر روز ظهر او به مکانى مىرود که در فرکانسِ رادیویى اعلام کرده بود، به این امید که شاید یک نفرِ دیگر هم هنوز زنده باشد.
فقط یک نکته در اینجا وجود دارد. اینکه رابرت فقط در هنگامِ روز و روشنایى به شهر مىرود و همین که قرار است غروب و شب شود، به سرعت به خانه بر مىگردد و همه در و پنجرهها را مىپوشاند و قفل مىکند. در اینجاست که صداهاى شیطانى و ترسناکى در سراسرِ شهر، به گوش مىرسد.
اما جریان چیست؟ ماجرا به زمانى بر مىگردد که ظاهرا قرار است یک حمله ویروسى نسبت به شهر انجام شود. کسانى که هنوز سالم ماندهاند، قرار است از شهر خارج شوند. رابرت که یکى از فرماندهانِ عالى رتبه است، قصدِ فرارى دادنِ همسر و دخترش را دارد. ظاهرا همه چیز به همان داروىِ درمانِ سرطان بر مىگردد. دارویى که باعثِ تبدیل شدنِ بیماران، به خون آشامانى مىشود که هر شب، براى شکار بیرون مىآیند.
متأسفانه رابرت نمىتواند همسر و دخترش را نجات بدهد و فقط شاهدِ انفجارِ هلیکوپترِ آنان مىشود. اما در زمانِ حال، فقط تعدادِ معدودى زنده ماندهاند و تعدادِ بیشترى، به همان خون آشامانِ خطرناک تبدیل شدهاند. در این وسط، رابرت ایستاده است که مىخواهد راهِ درمانِ این ویروس خطرناک را پیدا کند.
رابرت یکى از این خون آشامان را شکار مىکند و به آزمایشگاه خود منتقل مىکند. انواع و اقسامِ آزمایشها روى او بى اثر مىماند. اما در یکى از همین گشت زنىهاى روزانه، رابرت به یکى از تلههایى که خودش ساخته بود، مىافتد. اینجاست که ساعتش شروع به زنگ زدن مىکند، به این نشانه که به زودى خورشید غروب خواهد کرد. رابرت شروع به تلاش براى نجات دادنِ خود مىکند، اما با رفتنِ خورشید، خون آشامان و سگانِ خون آشامشان از مخفیگاههاى خود بیرون مىآمدند و انتظار مىکِشند تا آخرین رَدِ نور از میان برود. بالاخره سگانِ خون آشام به سمتِ رابرت حمله مىکنند و با سگِ وفادارِ او و خودش درگیر مىشوند. خوشبختانه رابرت موفق مىشود خودش را نجات بدهد، اما سگش به شدتِ دچار خونریزى مىشود.
رابرت به سرعتش سگش را به آزمایشگاهش مىبرد، اما متوجه مىشود که سگش به زودى تبدیل به یک سگِ خون آشام مىشود. به همین خاطر به زمین مىنشیند و به آرامى سگ را خفه مىکند. اگر مىخواهید قدرتِ بازیگرى ویل را ببینید، به این سکانس توجه کنید که چطور با شدتِ علاقهاى که به تنها مونس و همدمِ خود دارد، او را مىکشد.
رابرت دیگر طاقتِ این همه تنهایى را ندارد. شب که مىشود، سوار اتوموبیل مىشود و خود را به دلِ خون آشامان مىزند. اما درست در لحظهاى که قرار است کشته شود، نورى همه جا را مىگیرد و باعثِ فرارِ خون آشامان مىشود. یک مادر و پسری که پیامِ رادیویىِ رابرت را شنیده بودند، به او مىرسند و کمکش مىکنند. مادر از قرارگاهى مىگوید که عدهاى از بازماندگان هنوز آنجا حضور دارند، ما رابرت نمىخواهد بپذیرد و تأکید مىکند که دیگر کسى زنده نمانده است. اما ماجرا فقط همین نیست. ظاهرا خون آشامانِ رَدِ آنان را گرفته بودند و به محضِ رسیدنِ شب، به سمتِ خانه رابرت حملهور مىشوند.
رابرت همراه با مادر و پسر به آزمایشگاهِ خانهاش فرار مىکند و آنجا حبس مىشوند. پشتِ شیشه آزمایشگاه، خون آشامان ایستادهاند و سعى در شکستنِ شیشه دارند. در همین جا رابرت متوجه مىشود که آن نمونهاى که در حالِ آزمایش روى آن بوده، جواب داده و ظاهرا آن خون آشامى که رویش آزمایش مىکرده، به حالتِ انسانى بازگشته است.
رابرت دیگر تعلل نمىکند. نمونه دارو را به دستِ مادر و پسر مىدهد و از آنان مىخواهد که از دریچهاى به بیرون فرار کنند. آنگاه به سمتِ آخرینِ گام افسانه بودن مىرود. نارنجکى بر مىدارد و خودش را در میانِ خون آشامان، منفجر مىکند.
فردا، مادر و پسر به قرارگاهِ بازماندگان مىرسند و ظاهرا با کمک نمونه دارویى که رابرت نویل به آن دست پیدا کرده بود، زندگى را دوباره به زمین باز مىگردانند.
من یک افسانه هستم، آخرالزمانى را به ما نشان مىدهد که هر لحظه امکان دارد ما براى خودِمان فراهم کنیم. پیشرفتِ علم و دانش، البته زندگىِ ما را سریعتر مىکنند، اما ممکن است در یک لحظه هم نابود کنند. آخرالزمانى که اگر اتفاق افتد، دیگر هیچکدام از لوازمى که ما امروزه به آن مفتخر هستیم، بى هیچ استفاده و فایدهاى بر جا مىمانند. آخرالزمانى که همه تمدنِ چند هزار ساله ما را به سادگى، محو مىکنند، انگار که از ابتدا وجود نداشته است.
اما براى جلوگیرى از این آخرالزمان، به یک انسان نیاز نیست. به چیزى بیشتر از یک انسان نیاز است. به یک افسانه نیاز است. به یک افسانه که باید خودش را فداىِ زندگىِ دیگران کند. و این افسانه اوست...
(نشریه ساعت صفر، پیش شماره 16)